ادبیات

 
درباره وبلاگ

 

آخرين نوشته ها

 

پيوند ها

 

آرشيو مطالب

 

پيوندهاي روزانه

 



 
لالائی
منو هرشب تو خیالم با لالاییات بخوابون
آسمونِ من گرفته خورشیدِ تو بتابون

ای که واسه با تو بودن جز خودت بهونه ای نیست
حیف که قصرِ آرزوهام جز خرابه خونه ای نیست

هی تو رو بهونه کردن کارِ هر شبم تو خوابه
بختِ من مثل حضورِ نقش صورتت رو آبه

خوش به حال اون عزیزی که واسش لالایی میگی
کاش تو آسمونِ عمرت کمی‌هم منو می‌دیدی

اگه تو نیای به خوابم اگه این رؤیا بمیره
دیگه قلبم میشه پژمرده چشام سیاهی میره

نمیخوام ستاره باشی نمی‌خوام اوج بگیرم
واسه من همین و بس که تو خیال تو بمیرم


دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 توسط فاطمه



محمود درویش

محمود درویش بی تردید از معدود شاعران پر نفوذ و محبوب عرب بود؛ محبوبیتی که محصول سرودن و گفتن از "سرزمین فلسطین" و از "ملتش" است که او را به عنوان نماد مبارزه برای آزادی و تأسیس دولت مستقل فلسطینیان معرفی می کرد. محمود درویش سالهای بسیاری را در تبعید و در حسرت وطن از دست رفته گذارانید و با طبعی چون آب روان و زبانی به شیرینی عسل، حدیث مردم آواره ی فلسطین را به شکل اشعاری که غالباً روایی اند سرود. بسیاری از اشعار محمود درویش توسط خوانندگان بزرگ عرب (مصری و لبنانی) به شکل آواز خوانده شده است. محمود درویش نه توانست وارد آواز مردم عرب زبان بشود بلکه حتی وارد  کتاب های درسی اسراییل هم شد و علیرغم درگیری اسراییل و فلسطین، شعر درویش در کتابهای کودکان اسراییل حضور دارد.

***

در محاصره

اگر باران نيستي، محبوب من!

درخت باش،

سرشار از باروري.... درخت باش!

و اگر درخت نيستي، محبوب من!

سنگ باش،

سرشار از رطوبت.... سنگ باش!

و اگر سنگ نيستي، محبوب من!

ماه باش،

در رؤياي عروست.... ماه باش!

 

محمود درویش(زادهٔ ۱۳ مارس ۱۹۴۱ - ۹ اوت ۲۰۰۸) شاعر و نویسنده فلسطینی بود.

او بیش از سی دفتر شعر منتشر کرد و شعرهای او که بیشتر به مساله فلسطین مربوط می‌شد در بین خوانندگان عرب و غیر عرب شهرت و محبوبیت داشت. برخی از شعرهای او به فارسی ترجمه و منتشر شده ‌است.

او مدتی عضو سازمان آزادیبخش فلسطین بود و در ۱۹۹۹ در اعتراض به پذیرش توافق‌های اسلو از این سازمان استعفا داد.

زندگینامه

درویش در ۱۳ مارس ۱۹۴۱ در روستای البروه در شرق شهر عکا در فلسطین به دنیا آمد. وی سال‌های زیادی از عمرش را در قاهره، بيروت، تونس و پاريس به تبعید گذراند.

محمود درویش در اوت ۲۰۰۸ در پی عمل جراحی قلب در تگزاس آمریکا در گذشت.

Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4

محمود درويش در سال 1941 در البروه روستاي شرقي عكا در يك خانواده-ي سني مذهب متولد شد. در سال 1948پس از اشغال فلسطين به وسيله-ي صهيونيست-ها، و زماني كه ساختمان-هاي صهيونيست-ها بر ويرانه-هاي البروه ساخته شد خانواده-اش مجبور به مهاجرت شد و تجربه آوارگي تأثيرات عميقي بر زندگي-اش گذاشت. درويش پس از فارغ-التحصيلي از دبيرستان به حيفا مهاجرت كرد. در سال 1970 به مدت يك سال تحصيلاتش را در دانشگاهي در مسكوي شوروي سابق پي گرفت و سپس به قاهره مهاجرت كرد.

مقارن اين ايام به عنوان شاعر، مدتي را در حبس خانگي به سر برد بعد-ها فعاليت-هاي سياسي-اش را پي گرفت و آشكارا به ارائه-ي اشعار اعتراضي-اش پرداخت. از آثارش مي توان به كتاب-هاي زير اشاره كرد :
‘گنجشك-هاي بي بال ( 1960)

برگ-هاي زيتون ( 1964)

عاشقي از فلسطين ( 1966)

تخت بيگانه 1999

ديوان-هاي محمود درويش

ديواريه 2000

موقعيت محاصره (2002)

 

درويش تاكنون جايزه-ي ابن سينا، جايزة- صلحِ لنين ، جايزه لوتس از انجمن نويسندگان افريقا-آسيايي، جايزه-ي هنر-هاي حماسي فرانس و مدالِ آثارِ ادبي و جايزه آزادي فرهنگي از بنياد لنان و جايزه صلح استالين شوروي سابق را به خود اختصاص داده است. همين اواخر نيز (نوامبر 2003) جايزه-ي ناظم- حكمت به او تعلق گرفته است.

او به عنوان سردبير ماهنامه-ي انجمن آزادي فلسطين و گرداننده مركز تحقيقات فلسطيني به كار مشغول بوده و در سال 1987 به كميته-ي هيئت اجرائي جنبش فتح ملحق مي-شود اما شش سال بعد در سال 1993 در اعتراض به موافقت-نامه صلح اسلو از اين سازمان كناره مي-گيرد.

به خاطر همين موافقت نامه بود كه جايزه صلح نوبلِ سالِ 1994 ، به ياسر عرفات و شيمون پرز و اسحاق رابين تعلق گرفت. بسياري از شعر-هاي حماسي-اش به شكل سرود-هاي عمومي و آواز-هاي محبوب درآمده-اند. اغلب آثارش در مورد سرنوشت وطنش است. او از مفردات ساده و تصاوير واضح استفاده مي-كند

مثلاً زخم دهان گشوده ( زخمي كه مي-جنگد) خون ( ما ناممان را با بخار خون خواهيم نوشت ) سنگ- ( كلمات من سنگ بودند (

درويش، اغلب مخاطب خود را با خشم و دادخواهي و با لحني پيامبرگونه مورد خطاب قرار مي-دهد:
" خواهر!

اشك-هايي در گلويم

و آتشي است در چشم-هايم

من آزادم

همه كساني كه مردند

همه كساني كه خواهند مرد

روزي مرا در آغوش مي-گيرند

و از من سلاحي ساخته خواهد شد

در سال 1961 فعاليتش را به عنوان روزنامه-نگار آغاز كرده و تا مدتي روزنامه الاتحاد را سردبيري كرد. در سال 1971 فلسطين اشغالي را ترك گفته و به بيروت عزيمت كرد تا براي جنبش فتح كار كند. او به عنوان سردبير مجله ماهانه شئون فلسطينية و سردبير ارشد گاهنامه فرهنگي ادبي الكرمل چندي به كار مشغول بوده است. وقتي اسرائيل در سال 1982 به لبنان يورش برد و جنبش فتح مركز فرماندهي اش را از آنجا انتقال داد محمود درويش به قبرس نقل مكان كرد.

در مارس 2000 وزير آموزش و پرورش اسرائيل پس از ضميمه كردن آثار محمود درويش در كتاب-هاي درسي، دولت ايهود باراك را با بحران جدي روبرو ساخت.

درويش سرودن را از زماني كه در مدرسه در حال تحصيل بود شروع كرده بود و نخستين مجموعه -آثارش در سال 1960 منتشر شد يعني زماني كه تنها نوزده سال داشت. با دومين مجموعه-اش برگ-هاي زيتون (اوراق الزيتون) 1964 به عنوان يكي از شاعران پيشرو شعر مقاومت شناخته شد. اشعارش داراي دو موضوع عمده و كلي است: عشق و سياست.

به تدريج عشقِ مجازي آثارش، تبديل به اتحاد خلل ناپذير ميان شاعر و وطنش شد. در قسمتي از كتاب «عاشقي از فلسطين» مي-خوانيم:

چشم-ها و خال-هاي روي دستش فلسطيني-اند

نامش فلسطيني است

رؤياها و اندوهش فلسطيني است

دستمال سرش فلسطيني است

جسمش و قدم-هايش فلسطيني است

كلماتش و سكوتش فلسطيني است

صدايش فلسطيني است

و تولد و مرگش

در قصيدة بيروتِ او ( 1982) با مطلع بيروت يا بيروت و قصيده-ي مديح الظل العاليِ ( 1983)
به مقاومت فلسطيني و محاصره بيروت در طول تابستان 1982 از سوي نيرو-هاي اسرائيلي پرداخته شده است. بيروت - از 13 جوئن تا 12 آگوست كاملاً- بمباران شد و پارتيزان-هاي جنبش فتح را مجبور كرد كه به خارج شهر نقل مكان كنند.

درويش در كتابِ حافظه-اي براي فراموشي (ذاكرة للنسيان(

به اين موضوع پرداخته است اين كتاب در سال 1995 با عنوان Memory for Forgetfulness
در انگلستان منتشر شد.

در سال 1988 با شعري در كتاب عابرون في كلام عابر

اسرائيلي-ها را بر آشفت و اسرائيلي-ها آن را فراخواني براي نابودي و انهدام قوم يهود قلمداد كردند محمود درويش در آن شعر خطاب به اسرائيلي-ها گفته بود:

برويد

زندگي كنيد هر جا دوست داريد

اما بين ما نباشيد

برويد

بميريد هر جا دوست داريد

اما بين ما نميريد

درويش بعد-ها خودش هم پذيرفته بود كه زبان اين شعرش خشن و نوعي دعوت به جنگ بوده است
در سال 1990 مارسل خليفه موسيقي-دان مشهور در دادگاه بيروت متهم شد كه به مقدسات توهين كرده است اين اتهام او بر مي-گشت به سرود او با عنوان «من يوسف هستم» كه بر يكي از شعر-هاي محمود درويش متكي و از يكي از سوره-هاي قرآن اقتباس شده بود. در اين شعر درويش خودش را در درد يوسف كه مغضوب برادرانش قرار گرفته بود سهيم مي-داند:

 

آه پدر من !

من يوسف هستم

آه پدر !

برادرانم

نه مرا دوست دارند

نه مي-خواهند كه بين-شان باشم

درويش همچنين از مراثي اشعيا و ارمياي نبي ( بخش-هايي از انجيل) و كتب عهد عتيق نظير تورات الهام گرفته است.

او در كشور-هاي مختلفي نظير لبنان، قبرس، تونس، اردن و فرانسه آواره بوده و در سال 1996 پس از 26سال تبعيد به فلسطين اشغالي بر-مي-گردد و از شهرش ديدن مي-كند سپس در رام الله كه مركز فرماندهي ياسر عرفات است ساكن مي-شود، شهري كه در سال 2002 به عرصه-ي كشاكش-هاي زيادي تبديل شد.

 


دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 توسط فاطمه



اقبال لاهوری

    دوران کودکى محمد اقبال لاهورى، شاعر، فیلسوف، متفکر و از بانیان کشور بزرگ پاکستان، دوران پرفراز و نشیب و بس آموزنده‏اى است.
او روز جمعه سوم ذى قعده سال 1294 هجرى قمرى مطابق با 9 نوامبر 1877 میلادى به هنگام اذان صبح در شهر سیالکوت در یک خانه کوچک یک طبقه‏اى، در اطاق کوچکى که فقط نور کم رنگ شمعى آن را روشن مى‏کرد، چشم به جهان گشود.
اقبال دو ساله بود که متوجه شدند چشم راستش ضعیف است، در آن زمان او آن قدر کودک بود، که نمى‏دانست و نمى‏فهمید چشمش سالم نیست، بدین جهت پزشکان تصمیم گرفتند از چشم او خون بگیرند.
زمانیکه وى دوران دانشجویى خود را مى‏گذرانید عینک مى‏زد، خود مى‏گفت:
چشم من در دو سالگى ضایع شد!
اقبال چهار سال و چهار ماه داشت که پدرش شیخ نور محمد او را به مکتب مولانا غلام حسن سپرد و او آموزش قرآن را در مکتب و مسجد مى‏آموخت، شبها درسهاى خود را در خانه کوچک و فقیرانه ایکه در اطاقهاى آن برقى وجود نداشت، در پرتو نور شمع مى‏خواند و به خاطر مى‏سپرد.
یک روز مولانا سید میر حسین به آموزشگاه رفت، وقتى اقبال کوچولو را مشغول درس خواندن دید، پیشانى گشاده و قیافه معصوم و موهاى خاکسترى این کودک او را سخت تحت تاثیر قرار داد و از استاد او خواست غیر از آموزشهاى دینى، آن کودک را با آموزش علوم جدید هم آشنا کند که با موافقت پدر اقبال استاد او را به آموختن ادبیات فارسى، اردو و عربى وادار نمود.
اقبال بسیار باهوش و زیرک بود و آموزش این دوره را تقریبا به مدت سه سال به پایان رسانید در عین حالى که با درآمد کمى که از مغازه پدر به دست مى‏آورد، زندگى ساده‏اى را سپرى مى‏کرد.
پدر اقبال مغازه کلاه و نقاب دوزى و چادردوزى داشت، اما وقتى خرج روزانه خود را در مى‏آورد، در مجالس علماء و دانشمندان شرکت مى‏کرد و همراه آنان به مناجات و عبادت خداوند مى‏پرداخت.
اضافه بر این کتابهاى: فتوحات مکیه و فصوص الحکم، محى الدین ابن عربى را مى‏خواند.
اقبال مى‏گوید: از سن چهارسالگى گوشهاى من با اسم و تعلیمات این کتابها آشنا شد و مدتها تدریس هر دو کتاب در خانه ما ادامه داشت، ولى در ابتداى کودکى همه این مسائل از قدرت فهم من بیشتر بود. با این وجود در این مجالس درس شرکت مى‏کردم، اما وقتى به زبان عربى آشنایى پیدا کردم، قدرت و فهم من اضافه شد و بر اثر پیشرفت در علم و تجربه شوق و شناخت من بیشتر گردید.
او در سال 1884 میلادى به پنجاب رفت و تحت تعلیم استادانى که اعتقاد و ایمان عمیقى داشتند و عاشق قرآن و حفظ آن بودند، آموزش زبان فارسى، عربى، ادبیات اردو، علم و حکمت را ادامه داد و در تهذیب نفس و فضائل اخلاقى داراى رتبه بلندى شد.
قبلا اشاره کردیم فضاى خانواده اقبال یک فضاى معنوى بود، پدر او هم هرگاه مى‏خواست فرزند خود را به عملى وادار سازد، یا از کار ناپسندى منع کند، از آیات قرآن و رفتار پیغمبر (ص) براى وى مى‏خواند وقتى هم اقبال از زبان پدر آیه‏اى از قرآن یا حدیثى را مى‏شنید، بدون کوچکترین ناراحتى آن را مى‏پذیرفت و آرامش خاطر مى‏یافت.
بدین جهت اقبال هشت نه ساله خود هر روز صبح تلاوت قرآن مى‏کرد، پدر هم وقتى او را در این حال مى‏دید مى‏گفت:
وقتى فرصت پیدا کردم به تو یک مطلب مهمى را خواهم گفت.
مطلب مهمى را که پدر به اقبال کوچک گفت، این بود:
پسرم! وقتى قرآن تلاوت مى‏کنى، فکر تو این باشد که قرآن بر تو نازل شده است، یعنى خدا خودش با تو سخن مى‏گوید. یک وقت دیگر هم پدرش به او گفته بود: آن زحمتى که براى آموزش تو کشیدم باید پاداش آن را بگیرم. پاداش من اینست که به اسلام خدمت کنى.
اقبال مى‏گوید: من خواسته پدرم را پیوسته در نظر داشتم، آن را در اشعار خود هم مى‏آوردم، شهرت شاعرى من هم گسترش مى‏یافت، من براى نوجوانان سرود اسلامى مى‏نگاشتم و آنان با شوق و ذوق این اشعار را مى‏خواندند و حفظ مى‏کردند. وقتى هم پدرم در بستر بیمارى بود براى دیدنش رفتم و از او پرسیدم:
پدرجان! آیا به آن پیمانى را که براى خدمت به اسلام با تو بسته بودم، وفا کرده‏ام؟
پدر در حالى که در بستر مرگ قرار داشت، گواهى داد که پاداش زحمات او را داده‏ام.
اقبال در رشته فلسفه دانشگاه لاهور ثبت نام کرد و از درس سر توماس آرنلد بهره‏مند گردید. و دوره فوق لیسانس را در سال 1899 در رشته فلسفه با احراز رتبه اول در دانشگاه پنجاب به پایان برد و پس از اتمام تحصیلات در آن دانشگاه، در رشته‏هاى تاریخ و فلسفه و علوم، به استادى برگزیده شد.
او مدت دوازده سال در دانشگاه لاهور در رشته تاریخ و اقتصاد و فلسفه تدریس مى‏کرد، در هفته هیجده ساعت تدریس داشت و کتابهاى زیر را هم تالیف و ترجمه نمود:
1 - نظریه توحید مطلق، نوشته شیخ عبدالکریم جبلى، ترجمه به زبان انگلیسى.
2 - ترجمه و تلخیص کتاب پولتیکان آکانومى از واکر به زبان اردو.
3 - ترجمه و تلخیص کتاب ارلى پلانتیجنس اثر استبس به زبان اردو.
4 - علم الاقتصاد، به زبان اردو.
اقبال در سال 1905 به تشویق پرفسور سر توماس آرنلد به انگلستان مسافرت کرد و در دانشگاه کمبریج به فراگرفتن فلسفه مشغول شد و رساله دکتراى خود را به نام سیر فلسفه در ایران به زبان انگلیسى تهیه کرد.
در سال 1908 از دانشگاه مونیخ براى نوشتن آن رساله، درجه دکتراى فلسفه دریافت کرد و همان سال به کشور خود بازگشت.
محمد اقبال چندین سال رئیس دانشکده مطالعات شرقى و مدیر گروه آموزشى فلسفه در دانشگاه پنجاب بود، در عین حال به کار وکالت دادگسترى مى‏پرداخت. اما محیط نابسامان زندگى، اختلافها و کشمکشها و همچنین علاقه به آزادى او را به شرکت در کارهاى سیاسى کشانید، در سال 1928 به عضویت مجلس قانونگذارى پنجاب انتخاب شد، و در سال 1932 در کنفرانسى که در لندن براى بنیان گذارى قانون اساسى شبه قاره هند و پاکستان ترتیب داده شده بود شرکت نمود.
او در نویسندگى و شاعرى استعداد فوق العاده‏اى داشت و آثار منظومش به زبانهاى فارسى و اردو، آثار جاویدان و کم نظیرى است. زیرا وى روى اعتماد به نفس و بازگشت به هویت اسلامى همه مسلمانان جهان تاکید فراوان داشت.
آثار منظوم علامه محمد اقبال، به فارسى عبارتند از:
1 - اسرار خودى 2 - رموز بیخودى 3 - پیام شرق 4 - زبور عجم 5 - جاویدنامه 6 - مسافر 7 - چه باید کرد؟
آثار او به زبان اردو عبارت است از:
1 - بانگ درا 2 - خضر راه 3 - طلوع اسلام 4 - بال جبرئیل 5 - ضرب کلیم 6 - شکوه 7 - جواب شکوه 8 - سیر فلک 9 - ارمغان حجاز به فارسى و اردو.
کتاب عمیق و فلسفى دیگر علامه اقبال احیاى فکر دینى در اسلام است، که در سال 1930 در لاهور به چاپ رسیده و در سال 1336 هجرى شمسى توسط دکتر احمد آرام، به فارسى ترجمه شده است.
اقبال مدتى را هم در آلمان به سر برد و در سال 1923 کتاب پیام شرق را در جواب کتاى دیوان غربى گوته شاعر آلمانى سروده است. اگر چه علامه محمد اقبال لاهورى به ایران نیامده بود، اما اشعار و دیوان ارزشمند او که در ایران هم به چاپ رسیده، از فصاحت و بلاغت و مفاهیم بلند اسلامى برخوردار است.
اقبال در سال 1933 از افغانستان دیدن کرد و مزار حکیم سنائى را زیارت نمود، چهارم دسامبر 1933 از دانشگاه پنجاب درجه دکتراى افتخارى گرفت. اما در سال 1934 به گلودرد مبتلا شد، در سال 1938 به تنگى نفس و ضعف قلب دچار گردید و سرانجام این دانشمند بزرگ، که به راستى احیاگر سترک فکر دینى در مشرق زمین بود، بیست و یکم آوریل 1938، مطابق با ساعت پنج صبح پنجشنبه بیستم ماه صفر 1357 هجرى قمرى، در 61 سالگى با عزت و سربلندى درخشانى، در پاکستان چشم از جهان فرو بست.           


دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 توسط فاطمه



ميرزا علي معجز شبستري

ميرزا علي معجز شبستري فرزند حاجي آقا ، در سال 1252 هجري شمسي  در شبستر كه در آن زمان قصبه اي كوچك بود تولد يافت . ميرزا علي در مكتب خانه خواندن و نوشتن را آموخت . در سن شانزده سالگي (68-1267 هجري شمسي) پدرش فوت شد . بعد از فوت پدر برادانش كه در استانبول به تجارت مشغول بودند ، علي جوان را به استانبول بردند . علي در استانبول فرصت تعلم و مطالعه بدست آورده و ضمن كمك  روزانه به برادران خود به مطالعه در تاريخ و ادبيات ميپردازد . علي را عشق وطن و دردغربت آزار ميداد . بهمين جهت بعد از حدود سيزده سال  واندي زندگي در غربت استانبول به شبستر باز ميگردد .

و از آنجائيكه از مريدان عارف مشهور ايران شيخ محود شبستري بوده ، بيشتر اوقات خود را بر سر مزار او حاضر ميشده و در خلوت انس با مراد خود به نوشتن شعر ميپرداخت . علي  به شدت با واپسگرايي و تحجر حاكم بر اجتماع زمان خود به مبارزه پرداخت . و در اين راه بدون واهمه از بيان حقايق كوتاهي نكرد  .اشعار اين شاعر نيز همه مربوط به نكوهش و هجو و انتقاد ازاوضاع اجتماعي دوران حياتش است . دوراني تاريك و سياه كه ره آورد حاكميت سلسله نالايق قاجار بر ايران بود . او در اشعار خود به خرافات و ناداني و تحريفات و بدعت هاي ناشايست ديني تاخته و انسانها را به سوي روشنايي و نور دانش و تمدن براي ترقي دادن كشور فرا ميخواند . و از بيان واقعيات باكي بدل راه نميدهد . و بهمين جهت نيز مغضوب متحجرين و دعا نويسان و اشاعه دهندگان خرافات در قالب تفسير هاي غلط از احكام دين در شبستر  واقع ميشود .  او در نوحه خواني از دلاوري هاي سالار شهيدان و شهداي عاشورا و شجاعت و حقيقت گويي زينب كبري سلام الله عليها ميگويد . در آن زمان نفي قمه زني و معرفي چهره واقعي امام حسين عليه السلام  و بزرگداشت خاطره عاشورا مطابق با شأن شهداي آن روز خونين كربلاو پرهيز از گزافه گويي و اغراق در مورد فرامين ديني و سرگذشت چهارده معصوم براي اولين بار  از زبان معجزشنيده مي شود.   

معجز در استانبول نيز به زبان تركي آذربايجاني شعر مي سرود و مردم را باوضاع واحوال و مشكلات پيش روي جامعه ايران آشنا ميساخت . علي بر اين باور بود كه اونيز مثل ميرزا علي اكبر طاهر زاده ( متخلص به صابر صاحب مجموعه اشعار هوپ هوپ نامه) در بيداري مردم  خود بايد بكوشد . و به همين علت در هريك از اشعار خود بيك معضل و مسألة اجتماعي اشاره دارد. در دورة حيات معجز ، ايران به حال و روزي افتاده بود كه هر ايراني وقتي به مطالعة تاريخ آن زمان بپردازد متأثر ومغموم مي شود . و در اين چنين اوضاعي كه فقر و فلاكت و جهل كشور را در بر گرفته بود ظهور وحضور شاعري مثل ميرزا علي معجز شبستري در عرصه ادبيات آذربايجان ، كه با ازجان گذشتگي در قالب شعر بانگ  و فرياد بر بي عدالتي ها و جهالت و بي لياقتي دستگاه حاكمه زمان خود بر مي آورد ، براي تاريخ ادبيات آذربايجان افتخاري است بس بزرگ ، وگوياي اينست كه در سرزمين آذربايجان اگرسرداراني مثل ستار خان ها براي استقلال و اقتدار ايران سر برافراشته اند ، سربداران ادبيات اين خطه نيز براي بيداري ملت از عمرو جان خود مايه گذاشته اند . در اين زمان آن متحجرين و حكام مستبد لعن ونفرين مردم را باخود دارند و شاعر فقيد، علي معجز شبستري با نيكنامي ، از احترام  و تحسين ملت آذربايجان برخوردار است .

معجز براي تاسيس يك مدرسه دخترانه با اصول امروزه براي دختران شبستر خيلي تلاش نمود و بالاخره با مساعدتهاي رئيس فرهنگ وقت تبريز بنام آقاي دكتر محسني عماد السلطنه ، اولين مدرسه دخترانه را در قصبة شبسترايجاد نمود . ميرزا علي معجز شبستري از پيشگامان احياي حقوق مدني زنان است . او در اسعار خود تساوي حقوق اجتماعي و قانوني زنان را خواستار است . و در اشعار خود بنا به موانعي كه در جامعه آنروز براي ذكر نام زنان وجود داشته همسر خود خانم تكذبان را تمثيلي از زن آذربايجاني بحساب آورده و شعر گفته است . ( تكذين جهلي اولماسا زائل   اوغلي اولماز تمدنه مايل )   ترجمه: اگر ناداني تكذبان از بين نرود  ، فرزندش تمايلي به پيشرفت نخواهد داشت . معجز به اين اصل معتقد بود كه مادران دانا و فهميده و باسواد قادر به تربيت صحيح اولاد خود هستند . همانگونه كه اشاره شد ، ميرزاعلي معجز شبستري در اشعار خود به جهالت وناداني – احتكار – كم فروشي – زور گويي –  انجام اعمال وقيحانه توسط اربابان و خانها و كساني كه خود را از بزرگان جامعه ميدانند و تحت لواي دين به خلافكاري و ترويج خرافات ميپردازند ، اشاره ها دارد و همين بر حلاوت و مقبوليت اشعارش مي افزايد .

معجز در بيان سرگذشت خود مي نويسد : بعد از بازگشت به وطن به نوحه خواني مشغول شدم . ولي نوحه خواني و بيان حقايق در اشعار نوحه براي واپسگرايان خوش نيامد و بمن اعلان جنگ نمودند.  بيست و شش سال با اينها جنگيدم . طوري شده بود كه خيرات ميدادند و عروسي  ميگرفتند و مرا دعوت نميكردند . فقط نوشتم و در گوشه و كنار روزگار گذراندم . تا اينكه در سال 1312 هجري شمسي بدليل اعمال فشار ها شبستر را ترك و به شهرستان شاهرود نزد يكي از اقوامش كه گويا باجاناقش بوده ميرود و يكسال بعد در سال 1313 هجري شمسي در آن شهر به ديار باقي ميشتابد . روحش شاد و راهش براي ادبا و نويسندگان متعهد ايران بويژه استان هاي آذربايجان و اردبيل و زنجان مستدام باد .


دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 توسط فاطمه



شعر قلب مادر از ایرج میرزا
قلب مادر

داد معشوقه‌ به‌ عاشق‌ پیغام‌

که‌ کُند مادرِ تو با من‌ جنگ

هر
کُجا بیندم‌ از دور کُند
چهره‌ پر چین‌ و جبین‌
پُر آژنگ

با نگا
هِ غضب‌ آلود زند
بر د
لِ نازکِ‌ من‌ تیرِ‌ خدنگ

ماد
رِ سنگ‌دلت‌ تا زنده‌ست
شهد در کا
مِ من‌ و توست‌ شَرنگ

نشوم‌ یکدل‌ و یکرنگ‌ تو را

تا نسازی‌ د
لِ او از خون‌ رنگگر تو خواهی‌ به‌ وصالم‌ برسی‌
باید این‌ ساعت‌
بی‌خوف و درنگ

روی‌ و
سینۀ تنگش‌ بدری‌
دل‌ برون‌ آری‌ از آن‌
سینۀ‌ تنگ

گرم‌ و خونین‌ به‌ منش‌ باز آری‌

تا
بَرد ز آینۀ‌ قلبم‌ زنگ

عا
شقِ بی‌خرد ناهنجار
نه
،‌ بل‌ آن‌ فاسقِ بی‌عصمت‌ و ننگحُرمتِ مادری‌ از یاد ببُرد
خیره‌ از باده‌ و دیوانه‌ ز
بنگ

رفت‌
و مادر را افکند به‌ خاک‌
سینه‌ بدرید و دل‌ آورد به‌ چنگ
قصدِ سرمنزلِ معشوق‌ نمود
د
لِ مادر به‌ کفش‌ چون‌ نارنگ

از قضا خورد د
مِ در به‌ زمین‌
و اندکی‌
سُوده‌ شد او را آرنگ

وان‌ دل‌ گرم‌ که‌ جان‌ داشت‌ هنوز

اوفتاد از کف‌ آن‌
بی‌فرهنگاز زمین‌ باز چو برخاست‌ نمود
پی‌ برداشتن‌ آن‌ آهنگ
دید کز آن‌ دل‌ آغشته‌ به‌ خون‌
آید آهسته‌ برون‌ این‌ آهن
گ:

«
آه‌ دست‌ پسرم‌ یافت‌ خراش‌
آه‌ پای‌ پسرم‌ خورد به‌ سنگ
»


این قطعه از سروده‌های «ایرح میرزا» را کمتر کسی است که نشنیده یا نخوانده باشد. ولی شاید عده‌ای ندانند پیشینۀ سرودن این قطعه چیست و اصل آن چه بوده و از کجاست؟

زنده‌یاد دکتر محمدجعفر محجوب در کتاب «دیوان کامل ایرج میرزا» در توضیح این شعر می‌نویسد:


این قطعه را ایرج به‌منظور شرکت در مسابقه‌یی که مجلۀ ایرانشهر (چاپ برلین) در شمارۀ چهارم از سال دوم انتشار خود [سال 1302 شمسی] مطرح کرده بود سروده است.

در این مجله قطعه‌ای از زبان آلمانی ترجمه شده و از شاعران ایران خواسته بود که آن را به شعر فارسی در آورند. این قطعه «دل مادر» نام داشت و این است عین ترجمۀ فارسی آن:

«شب مهتاب بود. عاشق و معشوق در کنار جویی نشسته مشغول راز و نیاز بودند. دختر از غرور حُسن مست و جوان از آتش عشق در سوز و گذاز بود. جوان گفت: ای محبوب من، آیا هنوز در صافی محبت و خلوص عشق من شُبهه‌ای داری؟ من که همه چیزِ خود حتی گران‌بهاترین دارایی خویش یعنی قلبِ خود را نثار راه عشق تو کرده‌ام.

دختر جواب داد: دل در راه عشق باختن نخستین قدم است. تو دارای یک گوهر قیمت‌داری هستی که گران‌بهاتر از قلب توست و تنها آن گوهر نشان صدق تو می‌تواند بشود. من آن گوهر را از تو می‌خواهم و آن دل مادر توست. اگر دلِ مادرت را کنده بر من آوری من به صدقِ عشقِ تو یقین حاصل خواهم کرد و خود را پای‌بند مهرِ تو خواهم ساخت.

این حرف در ته روح و قلب جوان دل‌باخته طوفانی برپا کرد؛ ولی قوتِ عشق بر مهرِ مادر غالب آمده از جا برخاست و در آن حالِ جنون رفته قلبِ مادر خود را کنده راه معشوق پیش گرفت. با آن شتاب که راه می‌پیمود ناگاه پایش لغزیده به زمین افتاد؛ دلِ مادر از دستش رها شده روی خاک غلتید و در آن‌حال صدایی از آن دل برخاست که می‌گفت: پسر جان؛ آیا صدمه‌ای برایت رسیده!؟».

در این مسابقه نیز ایرج میرزا از دیگر شاعران بهتر سرود و قطعۀ «قلبِ مادر» وی چندان شهرت یافت که در صفحات گرامافون ضبط شد و جزء شاهکارهای ادبی در آمد و هنوز هم در غالب جشن‌های فرهنگی و تربیتی که در دبیرستان‌ها و دبستان‌ها منعقد می‌شود، یکی از مهیج‌ترین و جالب توجه‌ترین قسمت‌های آن این قطعه است که معمولا به‌صورت «دکلاماسیون» خوانده می‌شود.


دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 توسط فاطمه



اندرز سقراط حکیم
روزی سقراط ، حکیم معروف یونانی، مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثراست. علت ناراحتیش را پرسید ،پاسخ داد:"در راه که می آمدم یکی از  آشنایان را دیدم.سلام کردم جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذ شت  و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم."
 
 

 

سقراط گفت:"چرا رنجیدی؟" مرد با تعجب گفت :"خب معلوم است، چنین رفتاری   ناراحت کننده است."

 

سقراط پرسید:"اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده و از درد وبیماری به خود می پیچد، آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی؟"

 

مرد گفت:"مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم.آدم که از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود."

سقراط پرسید:"به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی؟"

مرد جواب داد:"احساس دلسوزی و شفقت و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم."

 

سقراط گفت:"همه ی این کارها را به خاطر آن می کردی که او را بیمار می دانستی،آیا انسان تنها جسمش بیمار می شود؟ و آیا کسی که رفتارش نادرست است،روانش بیمار نیست؟ اگر کسی فکر و روانش سالم باشد،هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود؟ بیماری فکر و روان نامش "غفلت" است و باید به جای دلخوری و رنجش ،نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است،دل سوزاند و کمک کرد و به او طبیب روح و داروی جان رساند.

 

پس از دست هیچکس دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از دست مده و بدان که هر وقت کسی بدی می کند، در آن لحظه بیمار است.


یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390 توسط فاطمه



مثنوی حافظ
 مثنوی حافظ

الا ای آهوی وحشی کجایی              مرا با توست چندین آشنایی 
دو تنها و دو سرگردان دو بیکس          دد و دامت کمین از پیش و از پس 
بیا تا حال یکدیگر بدانیم                     مراد هم  بجوییم ار توانیم 
که می‌بینم که این دشت مشوش      چراگاهی ندارد خرم و خوش 
که خواهد شد بگویید ای رفیقان       رفیق بیکسان یار غریبان 
مگر خضر مبارک پی درآید                ز یمن همتش کاری گشاید 
مگر وقت وفا پروردن آمد                  که فالم لا تذرنی فردا آمد 
چنینم هست یاد از پیر دانا               فراموشم نشد، هرگز همانا 
که روزی رهروی در سرزمینی            به لطفش گفت رندی ره‌نشینی 
که ای سالک چه در انبانه داری            بیا دامی بنه گر دانه داری 
جوابش داد گفتا دام دارم                  ولی سیمرغ می‌باید شکارم 
بگفتا چون به دست آری نشانش       که از ما بی‌نشان است آشیانش 
چو آن سرو روان شد کاروانی          چو شاخ سرو می‌کن دیده‌بانی 
مده جام می و پای گل از دست      ولی غافل مباش از دهر سرمست 
لب سر چشمه‌ای و طرف جویی      نم اشکی و با خود گفت و گویی 
نیاز من چه وزن آرد بدین ساز           که خورشید غنی شد کیسه پرداز 
به یاد رفتگان و دوستداران          موافق گرد با ابر بهاران 
چنان بیرحم زد تیغ جدایی              که گویی خود نبوده‌ست آشنایی 
چو نالان آمدت آب روان پیش             مدد بخشش از آب دیده‌ی خویش 
نکرد آن همدم دیرین مدارا               مسلمانان مسلمانان خدا را 
مگر خضر مبارک‌پی تواند               که این تنها بدان تنها رساند 
تو گوهر بین و از خر مهره بگذر       ز طرزی کن نگردد شهره بگذر 
چو من ماهی کلک آرم به تحریر        تو از نون والقلم می‌پرس تفسیر 
روان را با خرد درهم سرشتم            وز آن تخمی که حاصل بود کشتم 
فرحبخشی در این ترکیب پیداست       که نغز شعر و مغز جان اجزاست 
بیا وز نکهت این طیب امید                      مشام جان معطر ساز جاوید 
که این نافه ز چین جیب حور است            نه آن آهو که از مردم نفور است 
رفیقان قدر یکدیگر بدانید                   چو معلوم است شرح از بر مخوانید 
مقالات نصیحت گو همین است           که سنگ‌انداز هجران در کمین است 

ترجمه ی این مثنوی

مگر خضر مبارک‌پی تواند    که این تنها بدان تنها رساند

نکرد آن همدم دیرین مدارا    مسلمانان مسلمانان خدا را

چو نالان آمدت آب روان پیش    مدد بخشش از آب دیده‌ی خویش

الا ای آهوی وحشی کجایی    مرا با توست چندین آشنایی

دو تنها و دو سرگردان دو بیکس    دد و دامت کمین از پیش و از پس

بیا تا حال یکدیگر بدانیم    مراد هم بجوییم ار توانیم

که می‌بینم که این دشت مشوش    چراگاهی ندارد خرم و خوش

که خواهد شد بگویید ای رفیقان    رفیق بیکسان یار غریبان

مگر خضر مبارک پی درآید    ز یمن همتش کاری گشاید

مگر وقت وفا پروردن آمد    که فالم لا تذرنی فردا آمد

چنینم هست یاد از پیر دانا    فراموشم نشد، هرگز همانا

که روزی رهروی در سرزمینی    به لطفش گفت رندی ره‌نشینی

که ای سالک چه در انبانه داری    بیا دامی بنه گر دانه داری

جوابش داد گفتا دام دارم    ولی سیمرغ می‌باید شکارم

بگفتا چون به دست آری نشانش    که از ما بی‌نشان است آشیانش

چو آن سرو روان شد کاروانی    چو شاخ سرو می‌کن دیده‌بانی

مده جام می و پای گل از دست    ولی غافل مباش از دهر سرمست

لب سر چشمه‌ای و طرف جویی    نم اشکی و با خود گفت و گویی

نیاز من چه وزن آرد بدین ساز    که خورشید غنی شد کیسه پرداز

به یاد رفتگان و دوستداران    موافق گرد با ابر بهاران

چنان بیرحم زد تیغ جدایی    که گویی خود نبوده‌ست آشنایی

تو گوهر بین و از خر مهره بگذر    ز طرزی کن نگردد شهره بگذر

چو من ماهی کلک آرم به تحریر    تو از نون والقلم می‌پرس تفسیر

روان را با خرد درهم سرشتم    وز آن تخمی که حاصل بود کشتم

فرحبخشی در این ترکیب پیداست    که نغز شعر و مغز جان اجزاست

بیا وز نکهت این طیب امید    مشام جان معطر ساز جاوید

که این نافه ز چین جیب حور است    نه آن آهو که از مردم نفور است

رفیقان قدر یکدیگر بدانید    چو معلوم است شرح از بر مخوانید

مقالات نصیحت گو همین است    که سنگ‌انداز هجران در کمین است
 


یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390 توسط فاطمه



جامی
 

    نورالدین عبدالرحمن بن احمد، شاعر پارسی، ادیب، عارف و صوفی مشهور قرن نهم هجری! او در شعبان سال 817 هـ ق در "خرگرد" منطقه ای در ناحیه هرات (خراسان قدیم) به دنیا آمد. پدرش اهل دشت (شهری در نزدیکی اصفهان) بود که در قرن هشتم به خراسان مهاجرت کرد و در همین شهر (جام) قاضی شد و همانجا ماند و به دشتی معروف شد. نسب او به محمدبن حسن شیبانی، فقیه معروف حنفی قرن دوم می رسد. جامی ایام کودکی و تحصیلات مقدماتی را در زادگاهش گذراند و در اوایل نوجوانی، سیزده سالگی به همراه پدرش به هرات رفت و همانجا اقامت کرد. او مدتی در اشعارش در ابتدا،

دشتی تخلص کرد و بعد به مناسبت مولد خود و ارادتی که به شیخ احمد جامی داشت، به جامی متخلص شد. در هرات به مدرسه بازار خوش و بعد در مدرسه نظامیه، علوم ادبی را آموخت. سپس در حلقه درس متکلم آن زمان (مولانا جنید اصولی) رفت و با وجود کمی سن، شرح مفتاح العلوم سکاکی، مطول تفتازانی را با حواشی خواند! در همان زمان ها با بزرگان فرقه نقشبندیه آشنا شد و ارادت زیادی به "سعدالدین محمد کاشغری، صوفی معروف پیدا کرد. عبدالرحمان جامی، بعضی اوقات خود به در درس "جاجرمی" و "خواجه علی سمرقندی" می رفت و نقد و نظرهای ادبی و کلامی و شبهه های علمی را مطرح می کرد و بعد از مجلس بیرون می رفت. خودش در باره این ایام گوید: خواجه علی سمرقندی و افراد مشابه او در مطالعه و آگاهی بی نظیر بودند ولی من در مدت چهل روز به درجه آنها رسیدم. او ظاهرا در 20 سالگی برای فراگیری بقیه علوم به سمرقند رفت و در درس هیئت قاضی زاده رومی شرکت کرد. در آنجا در رشته های علوم اسلامی مانند تفسیر، حدیث و سیره، موسیقی و فن معما، مهارت پیدا کرد، تا سال 850 آنجا بود و بعد به هرات برگشت. او در میانسالی با نوه استاد و مرادش "سعدالدین کاشغری" ازدواج کرد و صاحب 4 پسر شد که بنا به گفته تاریخ 3 تن از فرزندانش در طفولیت و یک پسر در جوانی از دنیا رفتند.

معاصران جامی:او مقداری از عصر شاهرخ، و زمان ابوالقاسم بابر و ابوسعید گورکان و قسمت اعظم سلطنت سلطان حسین بایقرا را درک کرد و با امیر علی شیر نوائی معاصر بود و سلطان محمد (فاتح) و سلطان (بایزید) گفت و شنود داشت. بعد از مرگ کاشغری، در زمان ابوسعید بهادر، جامی با "خواجه عبیدالله احرار" آشنا شد. به نوشته شاگرد او "رضی الدین عبدالغفور لاری" جامی جدود 68 سالگی به پیشنهاد خواجه عبیدالله، مطالعه و مباحثه را کنار گذاشت و به تصوف روآورد.

تصوف جامی:گرایش او به تصوف از سالهای تحصیل او در سمرقند شروع شد که با تعلیمات فرقه "نقشبندیه" آشنایی پیدا کرد و بعد از اینکه به هرات آمد، سعدالدین کاشغری را به عنوان استاد و مراد انتخاب کرد. در زمان ابوالقاسم بابر طریقه سلوک را پیش گرفت و بعد هم مدتی طولانی مرید خواجه احرار شد. مباحثات او بیشتر درباره عقاید نقشبندیه، طریقه سیر و سلوک و افکار محیی الدین ابن عربی بود. به شدت به "ابن عربی" علاقمند بود و او را «قدوه عرفان، قطب حق، پیر توحید» و از این قبیل می خواند.

احوالات او:عبدالرحمن هوش فوق العاده، حافظه قوی و عزت نفس داشت. بسیار ساده زندگی می کرد. ظرافت طبع، خیرخواهی و بذله گویی از صفات بارز او بود. برخلاف صوفیه دیگر، با طبقات مختلف مردم نشست و برخاست می کرد، هرچند که به تنهایی و تنها نشینی بسیار عادت داشت. گوشه نشینی او با کسب دانش همراه بود. وی خط زیبایی داشت و آثار خود را استنساخ می کرد، نسخه ای از یک اثر او "سبحة الابرار" به خط او در موزه کابل وجود دارد. جامی بطرز جدی پشتیبان هنرمندان به ویژه جوانان هنرمند بود و همین امر باعث شده بود که هنرمندان زیادی در اطراف او جمع شوند.

مذهب و اعتقادات:وی پیرو مذهب اهل سنت و در فروع فقهی «حنفی مذهب» بود. تمایل او به سلسله نقشبند به هم از خلال همین نگرش است. بعضی ها او را سنی متعصب می دانند، مخصوصا بعد از روی کار آمدن صفویه که شاید حدود 20 سال از مرگ او می گذشت. او را بداعتقاد میدانسته و سرزنش می کردند. شاه اسماعیل صفوی که با او به سختی دشمن بود بعد از تسخیر هرات، دستور داد هرجا نام "جامی" در کتابی بود به "خامی" آن را مبدل کنند. به همین علت حدود سه چهار قرن، آثار جامی در ایران رواج چندانی نداشت. البته نمی توان گفت که او با تشیع مدارا نکرده، زیرا در آثارش نه تنها خصومتی با آل پیغمبر و شیعیان علی علیه السلام نشان نداده بلکه دو نمونه درخشان شعرش در منقبت امام هشتم و ترجمه منظوم فارسی قصیده معروف فرزدق در معرفی امام چهارم در برابر هشام بن عبدالملک، مؤید این معناست.

درگذشت عبدالرحمان:ظاهرا وضع سلامتی او بعد از سن 60 سالگی چندان خوب نبود، زیرا در آثارش از ضعف و پیری و ناتوانی شکایت کرده. او طی یک بیماری چهار روزه در محرم سال 898 در 81 سالگی وفات کرد. سلطان حسین بایقرا، امیر علیشیر نوائی، امرا و بزرگان و عامه مردم هرات در تشییع و مجالس او شرکت کرده و مراسم او را به بهترین نحو برگزار و در نزدیکی مزار شیخ سعدالدین کاشغری به خاک سپردند.

آثار:وی آثار متعدد منثور و منظوم دارد. دیوانش مشتمل بر قصاید، مثنویات، غزلیات، مقطعات و رباعیات است. با این احوال او را شاعری قوی و خلاق و نوآور نمی توان شناخت. در اواخر عمر به تقلید از امیرخسرو دهلوی، آن را با نظمی جدید در 3 قسمت تدوین کرد:
*اشعار اوایل جوانی، اواسط زندگی و اواخر حیات!
*اثر منظوم دیگر او هفت مثنوی معروف به هفت اورنگ است.
*رساله های او در صرف و نحو عربی و عروض و قافیه و موسیقی

آثار او در فن معما*آثاری در شرح کتابهای فلسفی، عرفانی، ذکر احوال بزرگان، توضیح عقاید اسلامی و نظایر آن!
*از آثار منثور او «اشعه اللمعات، بهارستان، نفحات الانس، شواهد النبوه، لوایح و لوامع» را باید نام برد.
*کتاب معروف "شرح جامی" از اوست.


یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390 توسط فاطمه



حافظ شیرازی
 

   خواجه شمس الدین محمد شیرازی، حافظ قرآن و از بزرگترین شاعران غزلسرای ایران و جهان، او متخلص به "حافظ" و معروف به لسان الغیب است. حافظ در سال 726 هجری قمری در شیراز، یکی از شهرهای ایران متولد شد. اگر چه اقوال مختلفی در تاریخ تولد او هست ولی آنچه که قطعی است اینکه، در قرن هشتم هجری بود. پدرش بهاء الدین و جدش شیخ غیاث الدین که از اهالی اصفهان و یا به قولی از اهالی تویسرگان بودند. مادر او اهل کازرون از شهرهای استان فارس بود. او بعد از مرگ پدرش با مادر خود در شیراز ماند و زندگی آنها در فقر و تنگدستی بود. همینکه به سن جوانی رسید دنانوایی به خمیر گیری مشغول شد ولی عشق به تحصیل علم و کمالات، او را به مکتب خانه کشاند لذا در همان شیراز به تحصیل علم و کمالات پرداخت. در مجالس علما و فضلای بزرگ که یکی از آنها "قوام الدین عبدالله" بود، شرکت کرد و کسب علم کرد. او شروع به حفظ قرآن کرد تا اینکه قرآن را از حفظ کرد و حافظ کل قرآن به چهارده روایت شد و از این رو به دستور "قوام الدین" لقب حافظ گرفت و متخلص به حافظ شد و به دلیل شیوائی سخن و کلامش به «حافظ شیرین سخن» و «حافظ خوش کلام» معروف شد. او در جمیع اخلاق، سرآمد و دور از هر گونه ریا و تزویر بود. حافظ از شاعران بزرگ و مشهور است. شهرت اصلی او بیشتر در غزلسرایی است. هر چند که چندین قصیده عالی و چند منظومه کوتاه و محکم و نیز رباعیات، قطعاتی سروده است. او را نمی توان در ردیف شاعران تک بعدی و تک ساحتی محسوب و تفکر شاعرانه اش را تنها به یک وجه خالص، تفسیر و تاویل کرد.

اشعار حافظ
اشعار او به نوعی ابهامات وحی است و از همین رو، به «لسان الغیب و ترجمان الاسرار» معروف است. اشعار او، دریایی از معرفت و ایمان و کوهی از صبر و مقاومت، عشق و وصال، ندایی از بهشت و سودایی از کمالات عرفانی است. شعر حافظ دارای ابعاد گوناگون و متنوع و پر از راز و رمز است. در اشعار حافظ، رد پا و ذکر شاعرانی چون فردوسی، سعدی، نظامی، ظهیر فاریابی، سلمان ساوجی، خواجوی کرمانی و کمال خجندی آمده است. تاکنون دیوان اشعار حافظ به خط خود او، بدست نیامده و شاید دلیل بسیاری از تصحیح های دیوان حافظ همین باشد. مشهور است که برای اولین بار، یکی از شاگردان و یاران او به نام محمد کلندام اشعار او را گردآوری و تدوین نمود. دیوان خواجه شیراز برای اولین بار در سال 1791 میلادی برابر با 1169 شمسی، در کلکته، در 152 برگ به اهتمام " ابوطالب خان پسر حاجی محمد بیک تبریزی اصفهانی متولد در کلهنو" چاپ شد. تاکنون که دویست و چند سال از آن می گذرد، به دفعات مکرر از روی نسخه های خطی و چاپی در کشور های ایران، هند، مصر، ترکیه و .... با شکل های مختلف و تصحیح های گوناگون چاپ و منتشر شده است.


یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390 توسط فاطمه



خاقانی
 

  افضل الدین بدیل بن علی متخلص به "خاقانی" متولد و اهل شروان، متوفی در تبریز. تولد حدودا ۱۱۲۰ میلادی - درگذشت حدودا ۱۱۹۰ میلادی (متاسفانه هیچ یک از دو تاریخ نه دقیقا در دست است و نه می شود با اطلاعات موجود این دو تاریخ را دقیقا تعیین کرد). خاقانی بدون شک از بلندپایه ترین شاعران پارسی است و حتی در میان بزرگ ترین شاعران پارسی هم کمتر کسی به اندازهٔ خاقانی مورد استقبال و حتی اقتباس دیگر شاعران قرار گرفته است. حتی شاعرانی به بلندپایگی سعدی و حافظ از بسیاری از ابداعات و مضامین و ساختهای خاقانی استقبال کرده و از آنها مستقیما در اشعارشان استفاده کرده

اند. همچنین دیوان خاقانی از مشکل ترین دیوانهای شاعران پارسی است و به همین دلیل هم خاقانی به نسبت بلندپایگی اش از دیدگاه سخنوری و توانانی، از محبوبیت کمتری برخوردار است چون هم فهم درست و لذت بردن از بسیاری از اشعارش نیاز به سطح بسیار بالایی از چیرگی به زبان پارسی و دیگر دانشها (مانند پزشکی ایرانی کهن که بیشتر بر مبنای گیاه شناسی و دارو شناسی بود، نجوم، تاریخ، قرآن شناسی و حدیث شناسی و غیرو) دارد؛ و هم اینکه خواننده باید با شعر پارسی از دیدگاه فنی و به اصطلاح «صنعت شعر» آشنائی خوبی داشته باشد تا بتواند پی ببرد که خاقانی براستی چه سحرافشانیهایی در این خصوص پدید آورده.

خاقانی شاید تنها شاعر کلاسیک پارسی باشد که دیوانش بازتابی صادقانه از زندگی واقعی خود شاعر است. بسیاری از قطعات و قصیده های خاقانی بازگو کنندهٔ رخدادها و اتفاقات واقعی زندگی شاعر هستند و نه اشعاری انتزاعی و خارج از زندگی واقعی. از همین رو، با وجود اینکه کلا سبک شعر خاقانی تصنع است (بطور کلی در قصیده تصنع «طبیعی» است) بازهم خوانندهٔ آشنا با کل اشعار خاقانی بدون شک با بسیاری از خصوصیات زندگی شاعر، ویژگیهای اخلاقی او، احساسات واقعی او و بطورکلی با شاعر از دیدگاه روانشناسی و جامعه شناسی زمان او هم آشنائی قابل توجهی حاصل می کند. قصاید خاقانی در بالاترین سطح قرار دارند. از او قطعات بسیار خوبی هم در دست است ولی در غزل باید گفت که خاقانی در آن سطحی که در قصیده است قرار ندارد.

پدر خاقانی دروگری بوده بنام علی در شروان که در کودکی خاقانی بدرود حیات گفته. عموی خاقانی بنام کافی الدین سرپرستی خاقانی را بعهده میگیرد. کافی الدین مردی بوده بسیار فرهیخته که به شغل داروگری (یعنی عطاری که آن زمان پزشک و داروشناس هم محسوب می شده و نه فقط یک عطار معمولی) اشتغال داشته. پیداست که در تربیت و آموزش و پرورش خاقانی کوشش فراوان کرده و خود خاقانی هم در همین مورد اشاراتی در اشعارش دارد. کافی الدین ظاهرا در فقه، ادبیات و بویژه در نثر بسیار توانا بوده و خاقانی به این نیز در دو مورد در لابلای اشعارش اشاره دارد.

هنگامی که کافی الدین حیات را بدرود می گوید دل خاقانی عمیقا بدرد میآید و چندین قطعه و قصیده مرثیه در رابطه با درگذشت عموی عزیزش میسراید. از دیگر وقایع تلخ زندگی خاقانی مرگ فرزندش "رشید" در سن بیست سالگی است که در این رابطه هم چندین مرثیهٔ کوتاه و بلند سروده. از آثار خاقانی که در دست است یکی دیوان اشعار اوست و دیگری یک کتاب شعر (مثنوی) بنام «تحفةالعراقین».


یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390 توسط فاطمه



آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ